![]() |
![]() |
|
| این قصه به قدرت قلم نیست تشبیه تن فشرده کم نیست |
|
ای سرزمین تین و زیتون سبز می مانی در هجمه شوم بد افسون سبز می مانی
ای روی غزه زخمی از چنگ حرامیها رخساره ات را کرده گلگون سبز می مانی بشکست اگر در نای خونین بغض فریادت حتی اگر ناید به بیرون سبز می مانی خواب زمستانی گرفته چشم دنیا را تاراج پاییزی تو اکنون سبز می مانی نیرنگ اهریمن به اشک نیل باید شست تا رجعت موسی و هارون سبز می مانی سوگند بر آن مادری که سینه می کوبید بالای نعش طفل در خون سبز می مانی فریاد یا للمسلم تو شاعری میکرد تکرار یک حرف است و مضمون سبز می مانی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 7:52 توسط محمود قاسمی |
|
|
این شعر یادگار یکی از شبهای بیمارستانه ... برای شفای عاجل همه مریضها صلوات
عمر تنها به یک نفس بند است نیم گریه است و نیم لبخند است
از اطاقی سیاه میگویم همره اشک و آه میگویم
هر در اینجا که باز و بست کند صحبت آینه شکست کند
همه صحبت زیک سفر دارند گویی از مرگ من خبر دارند
صحبت از تیشه و درخت کنند صحبت از لحظه های سخت کنند
برف در زیر آفتابم من وای امشب چه در عذابم من
زیر پا برگ خشک را مانم غزل مرگ خویش میخوانم
درد می بارد از تمام تنم سدر و کافور و تربت و کفنم
مرغ جانم که یک نفس دارد قصد رفتن از این قفس دارد
آری از عافیت چه محرومم منکه امشب به درد محکومم
درد دنبال می کند تن من غم لگد مال می کند تن من
سخت غربت کشیده می میرم روی یاران ندیده می میرم
نامه ام جرم بی عدد دارد سینه سنگینی لحد دارد
گرد مردن به چهره پاشیدند سنگ قبر مرا تراشیدند
حق اجابت کند دعاهایم رو به قبله است دست و پاهایم
رو به قبله چه ناامیدانه اجل آمد طبیب وارانه
تا به بالین من اجل بنشست دفترم سوخت و قلم بشکست
مانده از عمر. یک نفس یک آه مثنوی مثل عمر من کوتاه
عمر تنها یک نفس بند است نیم گریه است و نیم لبخند است ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 10:24 توسط محمود قاسمی |
|
|
بی مهر. مردم . نامه ها را مهر میکردند صد خورجین نامه برای عشق آوردند
قومی که گرد سنگهای کعبه میگشتند تنهایی آیینه را باور نمیکردند
از سجده های بی نمازی پینه رو بودند بغض علی را بعد از آن تسبیح می کردند
حج نیمه کاره حاجیان تا کربلا رفتند قربانیان کی از منای دوست برگردند
بال و پر جبریل را در خیمه سوزاندند قران روی نیزه را آیین نیاوردند
سعی تو را در سجده گودال می دیدند حتی نکردند از هجوم خیمه برگردند
وقتی به روی نی هلال ماه رو یت شد نذری برای کودکان خسته آوردند
هفتاد و اندی سر شبی در شام چرخیدند خورشید های کهکشان عشق شبگردند
این دردها را با کدامین واژه باید گفت بی درد مردم ای خدا از بس که نامردند ...
باتشکر از برادر عزیز جناب خلیل طالبان به خاطر راهنمایی هایشان |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 11:56 توسط محمود قاسمی |
|
|
باز شب بود و سكوت و شعر ناب عشق بود و شور بود و التهاب
باز طبع قافيه پرداز من اين همايون بال تك پرواز من
رفت تا قوسين او ادني رها رفت تا بالاي بالا تا خدا
مي طراويد از لبم شهد و عسل مثنوي بود و رباعي و غزل
موج عشقي بود گويا در سرم خامه مي رقصيد روي دفترم
مست از صهباي يا هو مي شدم شاعر چشمان آهو مي شدم
گر چه آن شب طبع من ققنوس بود در پي خورشيد با فانوس بود
خويش را در خويشتن گم مي كنم همچو آدم ميل گندم مي كنم
جنتي را در خيالم ساختم در قمار عشق از كف با ختم
جنت و حور و قصور و سلسبيل كي حريم دوست را گردد سبيل
با زبان دل سلامش ميكنم هستي خود را به نامش ميكنم
السلام اي قبله ايمان عشق اي امام عاشقان اي جان عشق
السلام اي مايه تكريم عشق اي امام واجب التعظيم عشق
السلام اي فرش راهت آفتاب اي كراماتت به عالم بي حساب
اي شفيع خلق آهوي درت مريم و حوّا كنيز مادرت
اي مريد درگهت شيخ و شباب آفتاب حشر در دستت سحاب
اي زفيض تو همه عالم ختن قطره ناچيز را دّر عدن
اي به شانت قدر و شمس و هل اتي نيست اين الفاظ در مدحت سزا
اي طوافت برتر از هفتاد حج شب چراغ روشن صبح فرج
شعله قصر زبرجدت هلال اي فروغت تا قيامت بي زوال
اي به پاس صبح زيباي حرم چشم اختر تا سحر نامد به هم
السلا اي در جلالت بي قرين با تهي دستان عالم همنشين
گنبد زرد تو خورشيد اميد مي دهد بر هر دل خسته نويد
خستگان را دستگيري مي كني بر گدايان هم اميري مي كني
اي سپهر رافت و بحر كرم عيسويون چاكران اين حرم
بر سرايت نقش شد اي جان دين اي غلام در گهت روح الامين
اين سخن نقش است با خط نگين ادخلوها بسلام آمنين
صبح روشن سينه شب را دريد موكب شاه خراسان مي رسيد
تا ثريا بزم شادي بود و شور فاش مي شد سّر يخفي في الصدور
از قدوم تو چراغان نه فلك كف زند غلمان و مي رقصد ملك
در مديحت نغمه خوان داود شد سينه مجمر پر ز عطر عود شد
تا طوافت در خراسان مي كنم نازها بر حور و غلمان ميكنم
مدح سلطان خراسان ميكنم دفترم را چون گلستان ميكنم ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 10:58 توسط محمود قاسمی |
|
|
شعر ذیل از حاج سید جواد عزیز است در جواب غزل دلتنگی حقیر
محض دل تنگی دل سختی این بار بکش _ مهربان باش به یار وغم دلدار بکش |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 10:43 توسط محمود قاسمی |
|
|
به استقبال غزلی معروف از یگانه دوران حضرت روح الله ( انتظار فرج از نیمه خرداد کشم )
مصلحت نیست دگر خرقه به بازار کشم این همه رنج و تالم زخریدار کشم
پای دل زخمی خار است ولی صد افسوس کو دگر دست که از پای دل آن خار کشم ؟
صد جفا دیدم و لب بستم و خاموش شدم ترسم آن است که آهی زدل زار کشم
من در کنج قفس میل گلستانم نیست من در بند چرا حسرت گلزار کشم ؟
عشق در سینه نگه دارم و حرفی نزنم حیف از این نقش که بر مردم بی عار کشم
غم مخور عاقبت این در به رویت باز شود انتظار فرج از غمزه ی آن یار کشم ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 10:12 توسط محمود قاسمی |
|
|
دیدی چه زود فرصت مهمانی ام گذشت
ای دل زمان ناله ی بارانی ام گذشت
تا خواستم شبیه شما مردمان شوم آخر بساط سفره مهمانی ام گذشت
افطار من به ذکر( لک صمت) وانشد واحسرتا که عید مسلمانی ام گذشت
با ناله های خسته ی الغوث و ربنا آرامشم که رفت پریشانی ام گذشت
باران گرفته بود که قرآن به سر شدم ای وای سایه ی سر رحمانی ام گذشت
حالا خداکند که دگر در بساط عشق آدم شوم که وقت پشیمانی ام گذشت
ما را برای بندگی ات انتخاب کن ما را الی الابد خدم بو تراب کن
آدم شدم که میل به گندم نمی کنم ابلیس را رضا به تبسم نمی کنم
پا را برای بندگی از بند می کشم دیگر مسیر کوی تو را گم نمی کنم
مهر سکوت عشق به لبهام خورده است دیگر به غیر دوست تکلم نمیکنم
در راه دوست گر چه گریبان دریده ام در پیش خلق هیچ تلاطم نمی کنم
چون خواهری که همسفر نیزه تا به شام هیچ اعتنا به خنده مردم نمی کنم
پا در مسیر ناله (عجل فرج) دگر جز چهارشنبه های ره قم نمی کنم
ما را برای صبح فرج انتخاب کن ما را الی الابد خدم بو تراب کن ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 10:18 توسط محمود قاسمی |
|
|
وقتی خدیجه رفت پیمبر عزا گرفت آمد زمان پیری و دستی عصا گرفت
شکر خدا به لرزه نیافتاد زانویش دست رسول را چو دو دست خدا گرفت
مرهم گذار زخم تن مصطفی که رفت زخم تنش دوباره سراغ دوا گرفت
اشکی چکید و ابر غم از پشت پلکها باران درد بود که بی منتها گرفت
طوفان وزید و شعله غم در زبانه شد قلب حزین دخترکی بی هوا گرفت
بابا نبینمت که چنین گریه میکنی بابا اگر چه مادر مارا خدا گرفت
من خانه دار کوچک این خانه میشوم این خانه ای که در دل او غصه جاگرفت
تنها نه مام باب که ام الائمه شد با نقد جان زمعرکه خون بلا گرفت
تا قتلگاه پشت در خانه علی آنجا که خصم غنچه نشکفته را گرفت
با میخ در نوشت به دیوار خانه اش گودی قتلگاه از این خانه پا گرفت
روزی به قامت خم و با اشک و آه آه با زین العابدین دوسر بوریا گرفت
باتشکر از حاج سید جواد عزیز در اصلاح شعر حضرت خدیجه س |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 11:52 توسط محمود قاسمی |
|
|
َمیسوزم از شرار جگر وای مادرم برمیکشم زسینه شرر وای مادرم درد از وجود خسته من پا نمیکشد شعله گرفته پای به سر وای مادرم هر شب کشم چه آهی و دیگر نباشدم در ناله های خسته اثر وای مادرم بنشین کنار بسترم امید قلب من ای روشنای دیده تر وای مادرم آن شب که ریخت خصم ستمکار بر سرم فریاد میزدم زجگر وای مادرم در بین کوچه اشک امانم بریده بود با یاذ آن خمیده کمر وای مادرم در یاد غربت در آتش گرفته ام اشکم به دیده تا به سحر وای مادرم امشب زاشک غسل زیارت نموده ام عازم شدم برای سفر وای مادرم |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 10:7 توسط محمود قاسمی |
|
|
سبک :ای بهار دلنشین ...
داده ام از کف همه دارو ندارم را خدا پیش چشم باغبان غنچه شد از لاله جدا "اومرا میخواند و من آن روز دستم بسته بود" دیدم آنجا پشت در پهلوی او شکسته بود ای بود و هستم فاطمه دل بر توبستم فاطمه من کوه صبرم فاطمه درخود شکستم فاطمه بود ونبودم فاطمه یاس کبودم فاطمه بعد از تو دیگر می شود خسته وجودم فاطمه لاله باغ مرا باضرب سیلی چیده اند چیده اند گل را و بر اشک غمم خندیده اند شب رسید و آه من را چاه نخلستان شنید خون دل کردم روان از دیده و اشکم چکید مظلومه زهرا فاطمه گشتم چه تنها فاطمه بنگر کنار پیکرت افتادم از پا فاطمه زانو بگیرم فاطمه از دنیا سیرم فاطمه دیگر دعا کن فاطمه من هم بمیرم فاطمه چشم مجروح تو مثل بخت من رفته بخواب شمع عمرت وای من سوسو زنان گردیده آب ماه من از چه نمی تابی و رفتی در حجاب چادرت را پس بزن بر حیدرخسته بتاب بنگر یتیمان فاطمه گریان و نالان فاطمه بنگر به زینب می شود گیسو پریشان فاطمه بنگر حسن در تاب و تب بنگر حسین تشنه لب بنگر به طفلان حزین امن یجیب نیمه شب |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 12:34 توسط محمود قاسمی |
|
|
سبک : عمه سادات بیقراره مادر سادات غصه داره از غم حیدر بیقراره توبستر غم ناله داره می ریزه اشگاش دونه دونه روی کبودی های گونه دست دعا داره شبونه مادر سادات ... چادر خاکی به سرش بود یه دست اون به کمرش بود شاهد کوچه پسرش بود راه میره با دردهای پهلو روی زمین با سر زانو چراغ عمرش زده سوسو مادر سادات ... قلم گرفت از نوک مسمار نوشته با خون روی دیوار فدایی حیدر کرار چادر خاکی پرچمش بود سلاحش اشک نم نمش بود گواه اون عمر کمش بود مادر سادات ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 7:58 توسط محمود قاسمی |
|
|
گويا كسي در شهر با تو آشنا نيست از آشنايي رد پايي هم به جا نيست
در گوش چاه شهر خاموشان صدايي جز ناله هاي مرد تنهايي صدا نيست
اينجا سلام شاه مردان بي جواب است اينجا اثر از مردي و مهرو وفا نيست
بهر تسلاي دل ام ابيها آيا مگر جز شعله سوزان سزا نيست ؟
ناموس دهر و زهر قهرو تازيانه اينجا كه حتي ذره اي حجب و حيا نيست
آن تربت گمگشته در كنج دل ماست راهي به اين خلوت به غير آشنا نيست
همچون در خانه دلم در شعله سوزد جانسوزتر از اين حكايت ماجرا نيست
بر سينه ام نقش است تا صبح قيامت از كهنه زخمي كه به داغش انتها نيست ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 12:38 توسط محمود قاسمی |
|
|
اشک غم تو چشمامون قطره قطره شد هامون از غم تو مادر ناله ی دل خسته قلب شیعه بشکسته از غم تو مادر کاشکی میشد بیام بقیع حرم برات بپا کنم بیام با این سینه زنا کوچه رو کربلا کنم امان امان امان امان ای دل بر لب علی آهه عمر تو چه کوتاهه من برات بمیرم شاهد غمش ماهه هم صدای اون چاهه من برات بمیرم فداش بشم نمیتونه دستاشو بالا بگیره خاطره ی پشت در خونه زیادم نمیره امان ... وای از اون در و دیوار وای از آتیش و مسمار من برات بمیرم وای از اون رخ نیلی روی برگ گل سیلی من برات بمیرم دست کی مونده رو گونه ات ای یاس نیلوفری ام علی رو تنها نذاری ای یاور بستری ام امان ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 12:22 توسط محمود قاسمی |
|
|
سبک : خدا رو شکر محرمتو دیدم دوباره آقاجون ...
خدارو شکر یه بار دیگه پیرهن سیا کردی تنم اجازه دادی که بیام برا تو سینه بزنم نمردم و تو هییت نو روضه مادر می خونم روضه غمهای دل و غربت حیدر می خونم گریه برای ، غم تو ، دلیل بودنمه اسم قشنگت ، شب و روز ، همیشه رو لبمه وا...ی ...یا زهرا بذار بیام کوچه های مدینه غوغایی کنم بیام با اون کفترای بقیع نجوایی کنم ستاره های آسمون شاهد نجوای منن وقتی که دل غصه داره داد می زنم امام حسن گریه برای ، غم تو ، برات آتیشمه محبت تو ، از اول ، توی اصل و ریشمه وا...ی....غریب آقام یه روز میام تو مدینه گمشدم پیدا کنم با مهدی زهرا میام حرم برات بپا کنم قربون اون داغ دلت توکوچه کربلات بوده یه مادر خسته توی کوچه جلو چشات بوده تو کوچه غم ، توبودی ، عصای یاس کبود شکر خدا که ، اون لحظه ، بابا تو کوچه نبود وا...ی ...غریب آقام |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:40 توسط محمود قاسمی |
|
|
سبک :بیاید عزیزای مادر ...
دل مدینه شکسته زداغ بانوی خسته امان زدرد علی گرفته بغض غریبی گلوی آسمونا رو ز آه سرد علی مث بارون بهاری چشای حیدر می باره بعد فاطمه به خدا علی کسی رو نداره بمون تا همیشه پشت و پناهم باش ببین چه غریبم تو تکیه گاهم باش سرشک غم تو چشای علی نشسته برای صبوری فردا امان از اون درو دیوار امان زآتیش مسمار زجور نامردا صورت فاطمه دیگه رنگین کمون علیه قد خمیدش به خدا قاتل جون علیه بمون تا همیشه ... حدیث درد و فراقش روایت غم و داغش تو سینه مولاست زپا فتاده ترینه غریب ترین مدینه علی بی زهراست شمع شب تارم چرا اینجوری آبم میکنی حرف جدایی که میاد خونه خرابم میکنی بمون تا همیشه .... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:20 توسط محمود قاسمی |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 8:39 توسط محمود قاسمی |
|
|
فاطمه مظهرجود است ، خدا مي داند باني كل وجود است ، خدا مي داند سر يخفاي صدور است به ولله قسم مظهر غيب و شهود است ، خدا مي داند كاشف الكرب علي بود بهشتي رويش از چه آن روي كبود است ؟خدا مي داند به سرايي كه بود قبله آمال همه يا علي رمز ورود است ، خدا مي داند خانه اي را كه سماوات بود خاك درش از چه پر آتش و دود است ؟ خدا مي داند زانوي غم به بغل كرده و حيدر ميگفت : رفتن از خانه چه زود است ، خدا مي داند ناكسان ياس بهشتي مرا چشم ردند ديده هاشان چه حسود است ، خدا مي داند به لگد شاخه طوباي نبي بشكستند جرم صديقه چه بوده است ؟ خدا مي داند پشت در گرم قيام است به سجاده خون بين كوچه به قعود است ، خدا مي داند ناله ات پشت در خانه ز اطفال حزين طاقت از كف بربوده است ، خدا مي داند گلشن آل نبي در وسط شعله چرا ؟ كينه قوم عنود است ،خدا مي داند پشته ابر و خروش از پي و باران بهار اشك الله ودود است ، خدا مي داند گر چه "محمود " بود عاصي و بيچاره و زار شاعر فاطمه بوده است ، خدا مي داند |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 11:32 توسط محمود قاسمی |
|
|
بگو در پشت این درکیست امشب ؟ که مثل من قرارش نیست امشب؟
دوباره آسمان چشمهایم کمی تا قسمتی ابریست امشب! |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:51 توسط محمود قاسمی |
|
|
ابر غم خيمه به دلها زده است آسمان دل من بارانيست ساحل چشم هميشه تر من موج خون ميزند و طوفانيست هركجا ديده تماشا دارد سنگلاخ است و كويرو برهوت شهري از مردم نامردترين مردماني زديار ناسوت همه چون كور كه بيراهه روند مردماني زجهالت سرشار قلب هايي همه از سنگ سياه قلبها نقش دلي بر ديوار صبحشان همچو شب تيره سياه شبشان سايه يك كابوس است از سعادت خبري نيست كه نيست كوكب بخت همه منحوس است بدتر از قوم بني اسراييل همه از جام شقاوت سرمست همگي پشت به هارون گشتند بعد موسي همه گوساله پرست ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 14:8 توسط محمود قاسمی |
|
|
زبانحال مولا
غزال من ره صحرا گرفتی ؟ همای من کجا مآوا گرفتی ؟ تو بایدروی چشمم مینشستی چرا بر شانه من جا گرفتی ؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 0:26 توسط محمود قاسمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام علیکم.آنچه پیش روست کمین کلافی است دردستم به امید آنکه در زمره محبانش باشم . سخت به دعای خیر و نظراتتان محتاجم. برای تعجیل در فرجش صلوات
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر اشعار مذهبی عکس |
| پیوندها |
|
حاج اکبر فتحی حاج علیرضا مرادی علیرضا طاهری ابوذر رستگار علی خلیلی هیئت جواد الائمه اراک حماسه سازان |
|
RSS
|